(پست ثابت)منجی عرفی شده در چشم انداز مسیحیان صهیونیست شده

(پست ثابت)منجی عرفی شده در چشم انداز مسیحیان صهیونیست شده

مسیحیان صهیونیست شده

عرفی شدن    

نسبت عرفی سازی و عرفی شدن و عرفی 

روند عرفی شدن مسیحیت 

نفی شریعت

اطاعت بی قید و شرط از حاکمان

ملعون خواندن مسیح

صهیونیزم مسیحی

پروستالیزم پسالوتری

بررسی تطبیقی منجی عرفی با منجی دینی(مهدویت)

منجی گرایی در حوزه باور

تفسیر فرا واقعی(اسطوره ای) یا واقعی از منجی

قوم برگزیده و نجات یافتگان پس از ظهور منجی

بستر سازی برای ظهور(انتظار)

منجی گرایی در حوزه عمل

راهبرد انتظار مسیح گرایی صهیونیسم مسیحی(انتظار منفی)

راهبرد انتظار

۱۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
معراج

معراج

این شهیدان را واسطه قرار داده بودیم تا بشناسیم راه رسیدن را

نشسته بودیم و زمزمه می کردم عاشقانه های عرفه را

همان ساعات او ایستاده بود و عمل می کرد این عاشقانه ها را

ما می گفتیم خدایا به رگ های گردنمان

و او رگ گردنش را داد

ما می گفتیم به حرکات و قدم هایمان و او با اقتدار در مسیر حسین قدم بر می داشت

ما می خواندیم

او عمل می کرد تا معراج خویش را رقم بزند

باید هم که قبل از نام او شهید باشد

همان طور که خودش سروده بود

کاش اسم تو آخرین کلامم باشد
پروانه شدن حُسن ختامم باشد
مانند کبوترانِ در خون خفته
عنوان «شهید» قبل نامم باشد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شهید عرفه

شهید عرفه

به نظر من هر کدام از شهدا{ی مدافع حرم} اول با یکی از شهدا ارتباط معنوی برقرار کردند و بعد هم با اخلاص{ی که در کارهای خود داشتند توفیق شهادت نصیبشان شد}

(مرتضی عطایی معروف به ابوعلی)

شهیدے ڪہ در وصیت نامہ اش نوشتہ شده بود

ثواب زیارت امام حسین(ع)  ڪہ در تاریخ ۱۳۹۰/۶/۱۷  بہ جا آوردم هدیہ میڪنم به ڪسانے ڪہ در تشییع جنازه ام شرڪت ڪنند.

امروز (5 شنبه) ساعت 9 در مشهد خ امام رضا - مهدیه/ تشییع می شه

سلام ما را هم برسانید و متن درون عکس را هم بخوانید که نشان از طبع بلند و همین طور تیزبینی ایشان که مرگ را نزدیک می بینن(این زیارت دوسال قبل از مدافع حرم شدنشونه)

صدبار خواستم برم بهش سر بزنم

من مثل او، همان قولی که او از سیدابراهیم گرفت از او بگیرم

اما...

با خودم برای هزارمین بار گفتم رویم نشد با خواست تو اصلا جور در نمیآد

اما به من ثابت شده قسمت مهمتر و دقیقتر از اون چیزیه که ما براش برنامه بریزیم

لابد قسمت ما نیست

رانت شهدا را بخوریم

باید دست به کار شد

به قول سید ابراهیم ویژه خواری ممنوع

با رفیقم رفیقم به جایی نمی رسی

خودت چی میشی مهمه

من مدتی است که فهمیده ام قسمتم به حرکتم بند است

و بار ها آن را تست کردم و خدا حکم قطعی زد

و کو حرکت ثمر بخشی که قسمت های الهی را جلب کند

کاش آدمی ساده دل بودم

تا قسمتم به سادگی و خلوصم بند بود

مثل کسی به پابوس حضرت رفت و گفت فرزندم را شفا نمی دهی

شفا گرفت ورفت

یا کسی که در راه اهن گفت امام رضا کجا اسکان کنم؟

فردی سراسیمه خود را به او رساند و گفت تو از امام مکان می خواستی و او گفت بله و هیج چیز دیگری نگفت

یا مثل کسی که خداوند از او پرسید الیس الله به کاف عبده

گفت بلی و 22 بهمن را افرید

گفت بلی و آتش بر او گلستان شد

گفت بلی و نیل برایش گهواره شد

باور کرده ام که خدا را با دقت و ظرافت های اندیشه نمی توان شناخت اما با دلی ساده چرا

کاش قسمت ما میشد

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
و حسن اولئک رفیقا

و حسن اولئک رفیقا

حدود هفت یا هشت ماهی بود که یه شهیدی رو انتخاب کرده بودم و در خاطرات او زندگی می کردم

روزی چند ساعت درباره او می خواندم

درباره او می شنیدم و ...

چند روز پیش پیامی دیدم که فردی تولد آن شهید را تبریک گفته بود و با تعجب گفتم مگر امروز روز تولدشه!

توی این مدت تنها چیزی که به آن فکر نکرده بودم این بود که بروم تاریخ تولدش را نگاه کنم

برای اکثر شهدایی که زندگی شان را خوانده ام نیز همین گونه بود و انگار نمی خواهم انها را برای زمانی دیگر تصور کنم جز حال

شاید نشانه بی توجهی باشد

یا شاید هم نشانه ای برای توجه به سیره آنها

در هر حال من با شهدا کمی کار دارم حتی اگر تاریخ ولادت و شهادتشان را ندانم

امیدوارم آنها هم با من کمی کار داشته باشند

شاید چشم بینایی پیدا کردیم1

یا شاید رسم عاشقی خدا را یاد گرفتیم تا در کنار شهیدان قرار گیریم که رفقایی بس نیکو هستند.2

پی نوشت:

1) به قول شهید علیرضا کاشانی

خدایا نصیرمان باش تا بصیر گردیم،بصیر باشیم تا از مسیر برنگردیم

2) مَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا، و کسانى که از خدا و پیامبر اطاعت کنند در زمره کسانى خواهند بود که خدا ایشان را گرامى داشته [یعنى] با پیامبران و راستان و شهیدان و شایستگانند و آنان چه نیکو همدمانند»(نساء/۶۹)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هدیه

هدیه

تقریبا هشت ماهی بود که مشغول پروژه ای بودم که اوایلش به شدت فراز و فرود احساسی داشت تا انجا که ظرف دلم رو به شیشه ای نازک بدل کرده بود

آسمان شب به آن شهادت می دهد

به نظرم برخی جاها نباید پوست کلفت بود این طوری طعم تازه ای از زندگی رو میشه چشید

البته چون جز برای او نباید شکست تا در مسیر او بود خوب بود

اما حیف که قلب سلیم را باید برد و تا  لحظه آخر آن را نگه داشت

در این بازه زمانی هر بار که تصمیمی محکم گرفتم شکسته شد تا شاید بهیاد بیارم که مولایم خدا را از شکستن عزم های راسخ شناخت

یا شاید هم تکلیفی روشن برای دلم مشق کنم، می خواهی به نام تو باشد یا او
 در این فراز و فرود و حمل این جنس ازلی بی دقتی یعنی افتادن و خاکی شدن

یک بار که از دستت بیفتند خاکی می شود زیاد که خاکی شد

هر نمی او را گل آلود می کند هر چند زلال، زلالی که خیلی مواقع به آن دل خوش می کنیم اما حواسمان نیست که برآیندش چه بر سر دل بیچاره ما می آورد

شاید باید آن را به دریا سپرد و اصلا هدیه داد برای خودش

آنچه برای او باشد ماندگارتر است 1

و لااقل می توان به بودنش امید بست

اگر این نکته از زبان به قلبم برسد

امید دارم که

و من یومن بالله یهد قلبه

.

.

1- ما عندکم ینفد و ما عندالله باق

2- یک حمد کثیر به خدا بدهکارم بابت هدیه ای که در زوایای این کار جندین ماهه داد شاید باید هدیه ای برای او دست و پا کرد

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
دل من گم شد...

دل من گم شد...

تا حالا نشده مشهد برم و در حرم گم نشم

این بار تصمیم گرفتم مثل بچه ادمی زاد سرمو بندازم پایین و سراغ هیچ مکانی توی حرم رو نگیرم

هر جا پاهایم رفت تبعیت کنم

تا تلافی عمری تبعیت انها از من باشد

هرچند من به خطا می بردم آنها را، اما آنها منصف تر از آن بودند که انتقام بگیرند

کمی رفتم  دیدم جلوی رواق امام خمینی هستم

و جمعیت از آن مسیر وارد می شوند

شنیده بودم بهترین مسیر برای زیارت از صحن ازادی می گذرد و تا حال از آن رواق نرفته بود، اما دلم را به دست پاهایم سپرده بودم و داخل شدم

به انتها ک رسیدم دیدم در صحن آزادی ام و تا روز آخر حتی یکبار هم گم نشدم تا اینکه طاقت دلم طاق شد و گفت پس من چه؟

دلم نیامد نا دیده اش بگیرم و خواسته اش را در پیش گرفتم

اصرار داشت که از حرم یادگاری بردار تا همراه او باشد و برای اولین باری چند عکس از حرم گرفتم. عکس هایی که به سختی خودم را راضی به گرفتن آنها کردم تا کام دلم برآید اماانگار غیر از من شخص دیگری هم راضی نبود...

شعر بود با مضمون اینکه دل به مهر او سپردن و نشست در قاب دوربین موبایل که صفحه نمایش آن را نمی دیدم و بعد از ده بار کلیک رضایت دلم را کسب کرد و ناراحتی و عذاب وجدان من را. یک بار دیگر هم چنین کرد اما حکم توقف من خیلی سریع اجرا شد، بر خلاف روند قوه عدلیه نظام مقدسمان در مواجهه با کج روان بیت المال.

به دنبال خواسته دیگر دلم روان شدم که باز در صحن و سرا ها گم شدم و وقت به اتمام رسید.

نوبت بعد نیز پرسان پرسان به صحن غدیر راه یافتم اما او به خواسته اش نرسید اما من به یک رضا یت رسیده بودم.

وقتی برگشتم دلم خطاب کرد، گل که نگرفتی تا تازه شوم. عکس ها را نشانم ده.

مجبور شدم گوشی ام را بعد از چند ماه بدهم تا شکستگی صفحه اش درست شود تا او به تماشایش برسد و چند روز بعد مطمئن تر شدم آری شخص دیگری هم راضی نبود خود را به دل بسپارم و در کاشی نگاره های خود گفته بود دل به مهر او بده، نه مهر به دل خود.

معمّر محترم حافظه گوشی را تخلیه کرد تا یاد بگیرم صفحه دلم را از همان راحتی خالی کنم(هر چند این تجربه برای او کمی درد داشت)

به یاد آوردم بیتی را که روهای اخر مداحی خوانده بود از گمشدگانی که به خدام رضا می سپارند و آرزو داشت دلش گم شود تا طواف کنندگان قدسی حریمش، همچون خدامی که کودکنا را به اولیا خود می سپارند، دل او را نیز به صاحب اصلی اش بسپارند

ان شعر را به یاد ندارم اما

من هم دوست داشتم بگویم

دل من گم شد .. اگر پیدا شد ..

بسپارید به امانات رضا (ع)..

و اگر از تپش افتاد ...

ببریدش به ملاقات رضا (ع)...

از رضا (ع) خواسته ام تا شاید ..

بگذارد که غلامش بشوم ..

همه گفتند محال است اما ..

دلخوشم من به محالات رضا (ع)...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چشم ها

چشم ها

نزدیکای اذان صبح

با خودم گفتم بگذار تا فاصلمون نزدیکه یه سلام صبحگاهی هم در حرم بدیم

به نوعی قدر بدونیم فاصله دور روزهای قبل در سیدی رو (هر چند که محاسنی داشت؛ همین که آدرس می دادیم در دل خود به او می گفتم سیدی افدیک)

کجا بودیم؟

آهان در مسیر عابر پیاده

قبلش به خودم می گفتم حتما مسیر خلوته و چند دقیقه ای رو به حرم حرکت می کنم و چشم به گنبد و بارگاه می دوزم

اما زیاد به این امید نشد که دل خوش باشم

گفتم کاش رحمی به چشم های ما می کردند عابرین پیاده

الانی که نه وقت بازار است و نه گشت و گذار

استثنایی، پرانتزی ، چیزی برای این چشم ها باز کنند تا حداقل لحظاتی چند طهارت خود را حفظ کنند

گفتم اشکالی نداره

چند دقیقه دیگر در حرم درست می شود

که صد البته هیچ حریم مردانه ای در حرم یافت نمی شود حتی به وقت صلات، جز آنجایی که سهم تو تنها به اندازه کف پاهایت هستف و گاهی حتی آن هم نیست

راه کج کردم تا صحن غدیر را یافتم

گفتم چه خوب حداقل بعد از این گذرگاه های ذهنی که جسم را از تک و تا می اندازد، بهره ای از گل ببریم

که آن هم قسمت نشد اما شیرینی بیشتر از آن را حس کردم

از همان ابتدا که هنور خلوت بود

خانم ها، مردانه، حریم ما را حفظ کرده بودند

جمعیت که بیشتر شد متوجه شدم عمدتا عراقی هستن

گفتم خدا رو شکر، چرا که لااقل آنها همان گونه اند که انتظار داریم

و تا ساعتی بعد هم در صحن، چشم ها و قلبم را به هم گره زدم و خوب چلاندم تا اشک و آه از نهاد هر دو برخاست

دقایقی شرح نفس معیوبم را با زبان، امیر بیان به محضر خدای رحمان عرضه کردم و تحقق امیدم را خواستم

همان امیدی که قبلا آرزوی زنده بودنش را داشتم و به سلامت به بارگاه امام رئوف رساندم

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کودکان کار

کودکان کار

چند بار در مسیر او را دیدم

خیلی آرام گوشه ای می نشست و یک فرچه و قوطیِ کوچکی واکس روی کیسه ای، جلوی خود پهن می کرد

سرش را به زیر انداخته بود و ندیدم حتی یک بار به چشم رهگذری نگاه کند

گاهی هم وسایلش را در همان کیسه می گذاشت و قدم می زد

گاهی بعد از نماز صبح و گاهی هم نیمه شب

بر سر پل یا کنار مسیر عابر پیاده

به قد و قواره اش می خورد که بین 7 تا 9 سال داشته باشد اما سکناتش دو سه سالی او را بزرگتر نشان می داد خصوصا اینکه مانتو و مقنعه ای متین پوشیده بود

یاد مکالمات بی سرانجام خود و وجدانم افتادم در دفعات بسیاری که چشم هایم می خواست رنگ سادگی و صداقت را در چشم های دیگری ببیند

طنین «چشم هایِ صادق‌اش فروافتاده اند» و «دامن نزدن و نوعی از سبک زندگی» دوگانه ای بود که در نتیجه آن، همیشه وجدانم به کنار پرتاب می شد(هر چند بهتر آن است که بگویم نمی دانم وجدانم آن دیگری را کنار می زد یا آن دیگری وجدانم را، از بس که در هم تنیده بودند)

برای معدود دفعاتی با فردی همراه، از چشمهایش سخن گفتم

پرسیدم تو هم دیدی فروافتادگی آنها را

چکار باید کنیم در دفعات بسیاری از چنین وضعی

که بی معطلی گفت

در این دوره، چشم ها هم دروغ می گویند

آنها نیز از دنیا رنگ بازی به ارث برده اند

و این در حالی بود که میدیدم دستان او گره کرده نیست و در وقت نیاز، گسترده اند

نمی دانستم سوال های ذهنم را چگونه مهار کنم

با خود اندیشیدم که شاید زیارت از جانب او، قلب امام رئوف را بر هر دوی ما مهربان تر کند

یک سحرگاه

برای کودکان کار

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چون ذره...

چون ذره...

چون ذره پی کسب فروغ از خورشید

رفتـــم به پنــاه شـــاه با بـار گناه

به دل خود که نگاه کردم دیدم احساس این رافت کار او نباید باشد

حس کردم دعاهای کسی همراه من است

دو هفته قبل از آن هم که برای رخصت به سرزمین رفته بودم این را حس کردم 

در این یک هفته که فرصت کافی برای پابوسی، دست نمی داد خیلی تعجب می کردم که چطور سایه او را بر سر خود حس می کنم اما اجازه حضور نمی دهد!

چند روزی که گذشت مثل دیشبی کاروان جدا شدم 

می مانم تا جرعه ای بنوشم یا دلیلی بیابم

همین که دیگران مهیای رفتن شدند تازه فهمیدم روزهای پیش رو برای او انتخاب شده اند تا عاقش در چنین ایامی گرد هم بیایند

شاید خواسته باشد مرا در این روز ببیند 

که مسیری برای این تصمیم باز کرد!

در حالی که پرده غفلت بر چشمم بود

حس می کنم دعایی که میزبان را بر من رئوف تر کرد در حالی او را اهل نمی دید؛ از 2 هزار کیلومتر آن طرف تر به پرواز در آمده بود،1 

با جنس آن از قدیم آشنا بوده ام

من هم عای خالص خود برای آنها می فرستم

صحن و سرای امام رئوف، آسمان دعاهای ما

.

.

1)سرزمینی که مرا یاد کربلا می اندازد وقتی که با لب هایی خشک بر پهنه سوزان او قدم می گذارم و روزگار مرا از او جدا کرده است

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

پشتیبانی